تبليغاتX
بهونه
بهونه

بهونه ای... برای با هم بودن


نبسته ام به کس دل ...

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پار بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه

نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پار بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دو چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط شیرین و رسول |

دیدی ای دل!

"هوالرقیب"

شاید بازی بلورهای برف این چنین مرا سر ذوق آورد...

وقتی اولین بلور برف بر دستهای گرمم نشست و چه زود ذوب شد... باران شد!

یادت در بستر سرگشته ی ذهنم آنچنان نشست که یکباره خودت شدم!

من تو شدم!

تویی که شاید روبرویم می نشینی و ناخواسته و خواسته در منظره ی چشمهایم محصور می شوی!

تویی که اگر چند لحظه روبرویم نشستی تنها بهانه ات تماشای بازی بلورهای برف بود!

چقدر زیبا می نگریستی ... ولی من که تازه بعد از تو به ابهت این حجمهای سفید پی بردم!

و من و تو و دانه های برف آغازی شدیم برای دویدن یاد تو در فکر من!

من دوباره آغازی شدم در ذهن مبهوت خودم برای دوست داشتن کسی که از من خیلی دور است

و دنیای من و تو چقدر دور است!

شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط شیرین و رسول |

دل گیرم

يه وقتهاي مثل الان دلم عجيب ميگيره ...
ميترسم که گم شده باشم ...
ميترسم که صدامو نشنوي...
ميشينم کنج اتاق روبروي در ...در به در نگاهت ...يکي يکي بهونه چشمامو ميشمرم ...
آخرين بار کي اومدي و تو دستهام پريشوني  دستهاتو  جا گذاشتي ...که تنها نمونن  سر انگشتهاي من !
ميدوني ؟!
هيچ کي مثل تو صدام نميکنه ...
هيچ کي مثل تو باورم نميکنه ...
اصلن باور کنن يا نکنن چه فرقي ميکنه ؟!

اينجايي مگه نه ؟!

تو که باشي همه چي دارم..
تو که باشي چراغ خلوت م از نگاه تو جون ميگيره ...
نگام کن و ببين که چه بهونه گير شده صباي تو !
واسه ديدنت ...واسه شنيدنت ..ميخوام که صدام کني الان! بگي صبايي من !
ميام سراغ نوشته ام ...و دوباره ميخونم ...
نه ! انگاري صباييت آدم بشو نيست !(قول بي قول !)
دلم يه بغل گريه ميخواد ...دستهاتو واسه ام باز ميکني؟
کاش همين حالا بيايي ...دلم هواتو کرده ...

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط شیرین و رسول |

یه شب تو پاییز

 

"هوالرقیب"

 

 

مات و مبهوت این عشق می شوم...وقتی نگاهت به سوی افقی است که من در آنجا نیستم...

به فاصله مان می اندیشم

شاید فقط تلاشت برای تظاهر بود که بهانه ام شد برای این همه جنون...

که تو شدی بهانه ی نفسهای بی رمقم برای پیشی گرفتن از یکدیگر

– نفسهایی که فاصله ی دل و جانم را می دویدند -

نفس هایم را دانه دانه پیمودی و رسیدی به خلوت قلب و روح نیالوده ام...

تو برایم هنوز مفهوم  رویش بودی... بهانه ی سرودن... دلیل نواختن...

تو چپ من بودی... و راستم هم

اگر می رفتم مقصد می شدی و اگر می آمدم مبدا

اگر می نواختم نت می شدی و اگر می نوشتم واژه

اگر می خندیدم بهانه می شدی اگر گریه می کردم هم

و من که گویا حتی از ازل برای تو نبودم... حتی بهانه ای برای لبخندی نیمه جان بر چهره ی زلالت...

تو را نه برای خودم که برای روح نیمه جانم در ویرانه های دل شکسته ام پنهان کردم...

شاید روزی بهانه ای شوی برای آغاز دوباره بودن... دوباره با هم بودن ... دوباره عاشق هم بودن...

خودت حساب کن بهانه ی من... فاصله ی حضور ساختگی من و غیبت بی وقفه ی خودت !

.

.

.

چیزی نخواهد گذشت... ایمان دارم بهانه ات خواهم شد

 

 

یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط شیرین و رسول |

بهونه ی دلم

اما بهونه ، در تمام آینه ها تصویر تو را حس کرده ام و در تمامی

گل های یاس عطر تو را بوییدم . وقتی به تو می اندیشم آسمان و زمین پر از

عطر حضورت می شود .

 بهونه، من فردا را با شعر امروز ،عاشقانه

آغاز می کنم تا امید را به ساقه ی نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند

بزنم و زندگی را با نام تو که فرصت دوباره بودن را به من داد اغاز کنم .

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 توسط شیرین و رسول |



زمستون بهونه است برف از آسمون سیر میشه
پاییز بهونه است برگ از درخت سیر میشه
وبلاگ بهونه است ...


اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387

RSS 2.0


design : imjava

Designed By ParsTheme