|
"هوالرقیب"

مات و مبهوت این عشق می شوم...وقتی نگاهت به سوی افقی است که من در آنجا نیستم...
به فاصله مان می اندیشم
شاید فقط تلاشت برای تظاهر بود که بهانه ام شد برای این همه جنون...
که تو شدی بهانه ی نفسهای بی رمقم برای پیشی گرفتن از یکدیگر
– نفسهایی که فاصله ی دل و جانم را می دویدند -
نفس هایم را دانه دانه پیمودی و رسیدی به خلوت قلب و روح نیالوده ام...
تو برایم هنوز مفهوم رویش بودی... بهانه ی سرودن... دلیل نواختن...
تو چپ من بودی... و راستم هم
اگر می رفتم مقصد می شدی و اگر می آمدم مبدا
اگر می نواختم نت می شدی و اگر می نوشتم واژه
اگر می خندیدم بهانه می شدی اگر گریه می کردم هم
و من که گویا حتی از ازل برای تو نبودم... حتی بهانه ای برای لبخندی نیمه جان بر چهره ی زلالت...
تو را نه برای خودم که برای روح نیمه جانم در ویرانه های دل شکسته ام پنهان کردم...
شاید روزی بهانه ای شوی برای آغاز دوباره بودن... دوباره با هم بودن ... دوباره عاشق هم بودن...
خودت حساب کن بهانه ی من... فاصله ی حضور ساختگی من و غیبت بی وقفه ی خودت !
.
.
.
چیزی نخواهد گذشت... ایمان دارم بهانه ات خواهم شد
|